![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
من دخترنسبتا شادى هستم در واقع يعنى سعی ميكنم مشكلاتم رو درون خودم بريزم و اگه مشكلى در خونه يا بيرون از خونه بيش مياى واسه كسى بازگو نكنم البته ممكنه بهش اشاره كنم(اونم به ندرت) ولى كامل توضيح نميدم . البته نه اينكه خود خورى كنم ولى اگه زياد بهم فشار بياد اين كارم ميكنم نميدونم كارم درسته يا نه ولى از خصوصيات منحصر به فردى برخوردارم اكه ناراحتي بيش بياد ممكنه كه همون لحظه ناراحت بشم اما بعد از يه مدت خيلى كم فراموش ميكنم و خنده روى لبم بر ميگرده مگر اينكه اين مشكل خيلى خيلى بزرگ باشه كه ناراحتيم طول بكشه نميدونم ايا دختر بى احساسى هستم؟ البته تا چند وقت بيش اينجورى فكر ميكردم اما يه چند ماه بيش ( يعنى پارسال) يكى از دبيرانم وقتي بهم كفت:"تو دختر باهوشى هستي و ميتونی موفق بشى اما يه مشكل دارى و اين اجازه نميده كه تو درس بخونى " (البته نمراتم پايين نبود ولي از جيزى كه از من انتظار ميرفت كمتر بود.) با اين حرف دبيرم تازه"دو زاريه" كجم افتاد كه همين مشكلى كه داشتم به من غلبه كرده و تونسته منو كمى از با در بياره .اين مشكل باعث شده كه يه جاى خالى رو احساس كنم(البته فكر نكنيد پای پسری در ميون بوده.چون معمولا وقتی همچين حرفايى ميزنيم فكر همه همون جا ميره. در ضمن از پدر و مادرم جدا نشدم)جای خالى اى كه شايد كسى نتونه اونو واسم بر كنه و اين به اين دليل بيش از حد احساس ميشه كه شايد اين جدايي زود انجام گرفت و براى من يك شك روحى بود .شكى كه شايد اثرش هميشه با من بمونه . البته از قبل كه عصبي تر شدم و اينم اينم اينجورى فهميدم كه اين شك شايد بيشتر از من به پدرم وارد شده بود باعث شده كه جنگ و جدل من با پدرم خيلی بيشتر از قبل شده و وقتي هم كه باهاش بحث ميكنم و بعدشم قهر علاقه ای ندارم كه دوباره اشتی كنم(نميدونم ديونه شدم!!!!!)............... ادامه دارد......farewell |
|
+ نگاشته شده در
84/09/08ساعت 22:32 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|