![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
از نگاه هاى ديگران خسته شدى از اين كه وقتى يه ذره و فقط يه كوچولو پاتو كج بذارى همه بر ميكردنو يه جوره ديگه اى نكات ميكنند و گناهت هم فقط اينه كه يه دخترى . آرايش ميكنى اما نه صرفا به خاطر پسرها كه نگات كنند و فقط يا از اينكه زشتی در عذابی يا ميخوای فقط به عنوان يه ماسك رو صورتت باشه(كه البته اين جور دخترها خيلى خيلى خيلى كمه) اما نگاهها متوجه توست و فقط جون ارايش ميكنی و خوشتيب ميگردى بايد زير نگاه هی پرسش گرانه يه بقيه باشى. ميخواى فرار كنى ولى نميتونى وگناهت هم فقط اينه كه يه دخترى. ميخواى يه جوری خودتو خلاص كنى و اينجا جاييه كه به دو دسته تقسيم ميشين: دسته اول:ميزنى بيرون با يه پسر رفيق ميشى باهاش(به اصطلاح خودت)جور ميشى ميرى خونشون و.........(ديگه بقيشم كه ميدونيد):كار دست خودش ميده و اخرشم يا پشيمون ميشه يا راهشو ادامه ميده .يا يه مدلشم هست كه برى كنار خيابون وايسى و جلو ماشينا عشوه بياى تا يكشون كه وايساد اگه معاملتون شد كه ميپرى بالا وراهتو ادامه ميدى اگرم معاملتون نشد كه وای ميسى تا يه خر ديگه پيدا شه و سوارت كنه. از اون كه چيزى كم نميشه اين وسط تو بيچاره اى ولى اگه به حالت فرقى نميكنه كه ديگه هيچى . دسته دوم(كه به ندرت يافت ميشن):ميمونی و ميسازى يا ميجنگى (كه به جايى نميرسى) اما من جزو هیچ کدوم از این دسته ها نیستم. من بیتفاوتم نسبت به کسایی که ضرضر مفت میکنند حرفاشونو....خودمم حساب نمیکنم دسته ها نيستم .من بی تفاوتم .اونا میگن و من انگار که نشنیدم (البته یه کم در من اثر میذاره ولی دیگه چارهای ندارم)از کنارشون میکذرم (وهمین گذشتن ها و تو خودم ریختن عصبی ترم کرده)اینه جامعه ما و اینان مردم ما و اینان کسایی که مملکت تو دستشمنه و این مملکت و مثلا با انقلاب درست کردند و.....زدن به در مملکتاون وقت به ایرانی و اریایی بودن خودشونم افتخار میکنند ایرانی و بودن و اریایی بودن خوبه اما نه این ایرانی بودن و نه این ایران . من افتخار میکنم به اما نه به این شکل ایرانی بودن بلکه لفتخار به اریایی بودن و فرزندان کورش بودن اما نه این فرزندانی که اسم کورس رو هم خراب کردند. ببينيد ايرانى چقدر بدبخته كه توى يه كشور عقب مونده مثل هند وقتى ميفهمند ايرانى هستى ازت فاصله ميگيرند و يه جور ديگه نكات ميكنند. اينا رو گفتم واسه اين كه بدونيد ما چقدر بد بختيم(كه ميدونيد ولى خودتونو به اون راه ميزنيد) و بدونيد بعضى از اين جوونا ممكنه از خيلي لحاظ (مادىو...)مشكلی نداشته باشند اما همين مشكلات روحى از همه چى بدتره و مثل خره ايه كه به جون ادم ميفته و گاهی وقتها هميشه باهاش ميمونه اما هيچ كارى نميتونه بكنه .گاهى اوقات احساس ضعف ميكنه و دوست داره خودشو بكشه كه راحت بشه. farewell |
|
+ نگاشته شده در
84/10/05ساعت 15:53 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|