تبليغاتX
سکوت مرگبار
پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند

شايد اين پستم واسه خيلي ها جالب نباشه و خيلي بي ربط باشه اما من واسه خودم مينويسمش تا يه كم خالي شم   شما ببخشيد....

اواخر تير ماه 83 بود حدوداي ساعت 11 بود كه از كلاس به خونه برگشتم و چون ديشب ديرخوابيده بودم. يه راست رفتم تو اتاقمو ژريدم رو تخت و يك ساعتي خوابيدم. وقتي بيدار شدم    ديدم  مامانم داره تلفني با دوستش صحبت ميكنه و خيلي هم ناراحته .و داره ميگه ديشب تلفني زنگ زده و گفته ديگه خونه بر نميگرده من تعجب كردم و ازش پرسيدم چه خبره؟ كه گفت ديشب برادرم تلفني گفته كه ديگه به خونه بر نميگرده (چون من ديشبش خونه نبودم از هيچي خبر نداشتم .تعجب كردم البته يه درجه از خيلي كمتر جون چند وقت گير داده بود كه دوست دخترش و ميخواد و پدر و مادر منم گفته بودن كه حالا زوده كه حقم داشتن چون نه دانشگاه رفته نه وضعيت سربازيش مشخص بود ونه كار داشت يعني هيچي من نميدونم دختره به چي اين دلشو خوش كرده بود الته تعريف نباشه پسر خوب كم پيدا ميشه كه برادر من هم پسر خوبيه و هم خوشكله ولي اين ملاك نيست.

به هر حال ما به دوستاي برادرم سپرده بوديم خبري شد به ما بگن و از هر كدوم هم پرسيديم ميگفتن ما نميدونبم كجاست(حناق كه نيست!!!!!!) هر چي مامانم حرص ميخورد بابا م ميگفت نگران نباشيد خودش ميفهمه اشتباه كرده و بر ميگرده

يك هفته گذشت و تلفن ي زنگ زد و من گوشي رو برداشتمو به منم گفت كه به مامان اينا بگو من نميام خونه و دليل از خونه رفتنم هم به خاطر دخترهست الانم اصفهانم... من هيچي نتونستم بگم يني چي ميتونستم بگم؟شكه بودم و اونم سريع خداحافظي كردو منم گوشي و قطع كردم .

گريه شده بود كار هر روز مامانم از در ميومدي تو ميديدي داره گريه ميكنه و چشماش شده كاسه خون.و تصميم كرفته بودن اگه تا جند روز ديگه پيداش نشد برن اصفهان...

يه روز ظهر كه خوابيده بودم بيدار شدمو ديدم صداي برادرم از توي اتاق داره مياد دويدم بيرون و ديدم برادرم با 2 تا از دوستاش نشستن و منم چون لباس درستي نپو شيده بودم دوباره برگشتم تو اتاق. چند لحظه بعد در اتاقم باز شد و برادرم اومد داخل و منو بغل كردو شروع كرد به گريه كردن. مات بودم حتي يه قطره اشكم ازچشمم نيومد!!!!!!! گفتم اخه اين چه كاري بود پسر  دوباره نگاهم كردو                    گفت من برم دوستامو رد كنم برن...وقتي صداي بسته شدن در اومد از اتاق دويدم بيرون اما خبري ازش نبود و رفته بود از مامانم پرسيدم كجا رفت كه دوباره همون جمله رو تحويلم دادديگه خونه بر                                      نميگردم مامانم همينطور كه چشماش پر اشك بود گفت ميدوني چه كار كرده؟  رفته دختره رو عقد كرده!!! خداي من باورم نميشد يه ذره بچه همش 20 سالشه بدون هيچي رفته زن گرفته اصلا باورم نميشد تا اونجايي كه ميشناختمش بهش نميخورد همچين كاري كنه بهش نميخورد عاشق بشه ام شده بود كارم تموم كرده بود.

 بغض گلومو گرفته بود زنگ زدم خونه عموم تا بهشون خبر بدو كه برادرم بركشته تا ازنگراني در بيان كلي خدا رو شكر كرد اما من كه بغضم تركيد براش گفتم كه برادرم چه كار كرده گوشي رو دادم به مادرم و رفتم تو اتاقم  .واسم سخت بود جدا شدن از برادرم كه خيلي باهاش خوب بودم .

حدودهاي ساعت 7 بعد از ظهر بود كه پدرم به خونه برگشت .سرحال بود اومدو نشست بالاي مبل به ما گفت پاشيد لباس بپوشيد بريم بيرون بگرديم(بيچاره از موضوع خبر نداشت و مطمئن بود برادرم  نميتونه دوري رو تحمل كنه و بر ميگرده اما.........)

 دلم سوخت به مامانم گفتم الان بهش نگو ولي خب نميشد مامانم بهش گفت كه پسرت برگشته بابام با حالت ممولي گفت خب خوش اومد اما وقتي بقيه جريان و واسش تعريف كرد ..... اروم اروم ازبالاي               مبل اومد پايين و دستاشو تو هم حلقه كرد بغض گلوشو گرفته بود و تو چشماش اشك حلقه زده بودهيچي نميگفت و فقط نگاه ميكرد منم ديدم اونجا نباشم بهتره پا شدم رفتم توي اتاقم

ديدن پدرم توي اين حالت خيلي بد بودتا اين شكلي نديده بودمش خدا نكنه هيچ كس پدر يا مادرشو اين شكلي ببينه

خب واسش سخت بود پدر من ادم سختگير ياتعصبي نيست اما براش سخت بود بعد از اينكه اين همه واسش زحمت كشيده و از هيچ چيزي براش دريغ نكرده و همه جور امكاناتي كه خواسته و تا حد توانش بوده در اختيارش گذاشته حالا اونو به حساب نياره بهش نگهو ازش اجازه نگيره و هر كاري ميخواد بكنه .اونا كه بدش و نميخواستن اونا صلاحشو ميخواستن اما.............

          خب شايد به نظر بعضي هاتون مسخره بياد و بگيد اين كه ناراحتي نداره ولي برادرم براي ما خيلي عزيز بود و خب حالا خيلي كمتر از قبل ميبينمش به هر حال اينطورياست...

پدرم قصد بخشش نداشتالبته اونم شورشو در اوردتا 5 ماه باهاش حرف نميزدو هر وقت برادرم به خونه ميومد اخماش ميرفت تو هم .حتي يه بار گريه كردو گفت پدر منو ببخش اما پدرم دست بردار نبود البته زمان معذرت خواهي من تو اتاقم بودم و صداشو ميشنيدم...

با پا در ميوني دوست پدرم بالاخره اشتي شون داديم و يه نامزدي براشون گرفتيم اما خداييش پدرم مخصوصا براي عروسيش كه در خرداد ماه گرفتند سنگ تموم گذاشت و تا اونجايي كه ميتونست خرج كرد  دستش درست!!!!

ولي داداشي من رفت  ياد اون روزا بخير دلم ولسه دعوا كردن ها مونم تنگ شده  براي داد كردن هاش واسه خرابكارياش كه يواشكي به من ميگفت و بهم ميگفت كه به مامانم نگم البته الانم باهم خوبيم و وقتي مياد خونمون بيشتر از خانومش با من حرف ميزنه و كلي باهم ميخنديم.....خوش به حال اون روزا

قدر برادرو خواهراتونو بدونيد

در پايان اميدوارم در تمتم مراحل زندگيش خوشبخت و پيروز باشه

                                                                                                                                                      H....برادر عزيزم دوستت دارم

farewell

 

+ نگاشته شده در  84/11/30ساعت 20:11  توسط جسیکا | 
درود بر دوستان عزیزم

والا درگیر درسم اصلا خونه نیستم سعی میکنم زودتر اپ کنم

+ نگاشته شده در  84/11/15ساعت 18:45  توسط جسیکا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند
من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا

نوشته های پیشین
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/02/01 - 85/02/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
آرشیو موضوعی
بیو گرافی
دوستان
عقاب سیاه بر قله متال
*Silent Graveya*
"سقوط"
metalhead
موسیقی شیطانی
دارالمجانین
SlipKnot
متال موسیقی متال زندگی
souzan-hetfield
لب های جزامی
تسکین دهنده
BarbeD ThoughtS
"دست نوشته های اشغال جهنمی"
metalex
EvanescencE226
Here is my Stuff
+ترشحات مغزی من+
*.:نجوای غم:.*
*.:مهر خورشید:.*
ANGEL OF DEATH
عرفان و استوره
كلبه ي وحشت
نيروانا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان