![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
کلمات را که قدم زدم
دانستم چرا خونی که از قلب و پاهایم میگذرد یکی است و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعت ها بعد در اتاقم میماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی اب بود بر جنگلی که اتش گرفته است و سوختن در اتشی که تو برپا میکنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید (فدریکو گارسیا لورکا) |
|
+ نگاشته شده در
85/04/09ساعت 23:42 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|