![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
هر چه باداباد آب از سر گذشت! سوختن از مرز خاکستر گذشت مرهم اينجا نيست بر داغ مدام خون دلها بر نگاه تر گذشت اصلها در حسرت پيدا شدن فصلها بی فرصت باور گذشت عاشقی سحری که باطل ميشود !... روزگار عشق افسونگر گذشت مشق ننوشتيم و شب تکرار شد نوبت خط خوردن دفتر گذشت سرنوشت درد هم ناگفتنی است بگذر از دانستن اين سرگذشت... شعر از مینا |
|
+ نگاشته شده در
85/05/28ساعت 22:12 توسط جسیکا |
|
|
شاید نوشته ام تکراری باشه اما بد نیست بخونید. دیالوگ هاش فرق داره نتیجه اخلاقی اش هم حزب الهی های کثیفن که فقط گیر میدن .. به هیکل همشون میرینم شما هم برینید اگرم خوشتون نیومد دیگه به بزرگی و کوچیکی خودتون ببخشین . ممنونم... چند روز پیش بود که بعد از چند وقت با یکی از دوستام رفته بودم خیابون . به به اونم چه خیابونی..... توی یکی از خیابونای اصلی بودیم و طبق معمول خر بسیجی های کثیف امر به معروف و نهی از منکر مثل پشکل ریخته بودن تو خیابونا و کار همیشگیشون که گرفتن پاچه های دختر ها بود انجام میدادن. ما هم که خیر سرمون رفته بودیم خیابون بهمون گیر دادنو گفتن : حجابتو نو درست کنین خانوما(البته لحن خیلی قشنگی نداشتن) خلاصه منم که زیر بار حرف زور نمیرم طبق معمول ادم حسابشون نکردم و به راهم ادامه دادم (غافل از اینکه این دفه مثل دفه های قبل نیست) خلاصه از اونجا که دوتاشون اقا بودن افتادن دنبالمونو گفتن وایسید ما هم باز گوش ندادیم و ادامه دادیم ، بازم صدامون کردنو وقتی دیدن گوش نمیدیم بدو بدو اومدن وایسادن جلومون و گفتن مگه با شما نیستیم میگیم وایسید منم با کمال پر رویی گفتم ا ما نشنیدیم . گفتن حالا فعلن بیابد اینجا وایسید تا ببریمتون منکرات تا دفه دیگه وقتی بهتون میگن گوش بدینو وایسینو حجابتونو درست کنین . من دوباره دست دوستمو گرفتم کشیدم گفتم بیا بریم ،دوباره اومد جلوم وایساد گفت وایسید کنار.به دوستم گفتم میای فرار کنیم گفت نمیدونم. منم شل شدم گفتم نکنه نتونه اون وقت نامردی میشه ... بعد با خودم گفتم چند دقیقه دیگه ولمون میکنند،پس وایسادم کنار.. بعد دو تا زن اومدن کفتن چی شده و وایسادن با مردا حرف زدن . یکی از زنا داشت سر تا پامو برانداز میکرد . بهش گفتم چیه؟ میخوای ایراد پیدا کنی چیزی پیدا نمیکنی و هیچ مشکلی ندارم؟( وقتی هم دیدم لحنشون بده منم با داد و با لحن بد صحبت کردم،حواسم هم به دورو برم نبود که همه دارن نگام میکنن -بعدا دوستم بهم گفت- نمیتونستم وایسم نگاه کنم هر چی دوست دارن بگن... ادمی هم نیستم که در برابر حرف زور ساکت بشینم...میدونم که شما هم بیشترتون اینجورین...) زن گفت- چرا همه جات اشکال. با این سر و وضعت!!! من- درست صحبت کنین هاااا مرده گفت شما تربیت ندارین که وقتی بهتون میگم حجابتونو درست کنین محل نمیذارین و میخندین . من - من کی خندیدم؟ ( حالا خندیده بودم ولی نه به اینا) زن- حتمن خندیدین که داره میکه من- نه. از کجا معلوم راست بگه ؟! زن- همکار ماست دروغ نمیگه من- دلیل نشد. میشه که اینم دروغ بگه... دید کم اورد گفت بسه دیگه. من- شما وظیفتون اینه که امر به معروف کنین( همه حرفام با عصبانیت و با صدای بلنده) زن- کردیم شما گوش ندادین من- والا ما که ندیدیم شما یه دفه ما رو گرفتین اوردین زن- تو نمیخواد وظایف منو یادم بدی من- اخه انگار اشتباه یادتون دادن.. زن-گفتم نمیخواد وظیفه رو تو به من بگی ! ساکت باش (بازم کش اومد) دوستم-ای بابا ..! خانم مادرم جلوی پاساز منتظرمه الان دیر کنیم نگران میشه زن-الان با ماشین میریم اونجا دنبال مامانت دوستم-من تا بابام نیاد از اینجا تکون نمیخورم زن-ببینید تو خونه اختیارتون با پدر مادرتونه تو خیابون با ما باید درست بگردین و قانون و زیر پا نذارین...! دوستم- من هر جوری بابام بگه میگردم اونم میدونه این تیپی میام خیابون زن- حالا این بابات کیه اینقدر بابام، بابام میکنی دوستم- وقتی اومد میبینیم زن- وقتی رفتیم بازداشتگاه میفهمیم شما هم تعهد میدین که دیگه حاضر جوابی نکنین. من-مگه قتل انجام دادیم یا دزدی کردیم که بریم بازداشتگاه؟ وااااا از بیسیم صدا میاد: الان ماشین میرسه با یکی از زنا یه کم فاصله دارم جا برای فرار هست دست دوستمو میگیرم بهش بگم اون یکی زنه میبینه به اینیکی میگه وایسا اون ور تر . اه نشد!!!! تو همین بحثای ما یه الگانس میاد میگن اومد برین سوار شین من- بهت گفتم بیا فرار کنیم نیومدی اه دوستم-فکر نمیکردم اینقدر جدی شه بابا! میریم به سمت ماشین همه دارن نگامون میکنند. پسرا میگن اخی بمیرم الهی (زودتر) سوار میشیم میریم به سمت بازداشتگاه. تو ماشین یه صدای خنده دار میاد، ما هم میزنیم زیر خنده. راننده - نیشتو ببند، خنده داره من- اقا درست صحبت کنین! بغل دستی راننده- شما تربیت ندارین میخندین من- مگه به شما خندیدیم ؟ شک دارین به خودتون ،شما هم هر چی به دهنتون اومد گفتین زن- شما تربیت خانوادگی ندارین دوستم- درست صحبت منین ها!!! راننده - کافیه !! ساکت باشین (بازم کم اورد هه هه هه) زن- ما گرفتیمتون به خاطر گستاخیتون هنوزم ازش کم نشده... خداییش تیپامون بد نبود، موهامون که بیرون بود ولی نه شلوارامون کوتاه بود نه مانتومون خیلی تنگ ولی وقتی کرم بلوله اینجوری میشه از ذر بازداشتگاه میریم داخل و پیاده میشیم سمت نگهبانی سلام میدیم و میشینیم رو صندلی مرد- اسم و فامیل؟ ما هر دو ساکتیم . سه بار پرسید. دوستم جواب داد مرد مشخصات کامل گرفت زن- ما اگه چیزی میگیم به خاطر خودتونه سرمو با مسخرگی تکون میدم دوستم- ادم باید دلش پاک باشه زن با پوزخند- این حرفا چرته این حرفا رو از سرتون بیرون کنین. مرد- خانوم بحث نکن باهاشون . زن- بیا اینجا رو انگشت بزن امضا هم بکن یه مرده جدید میاد تو میگه: اینا واسه بد حجابی اینجان زن- اره مرد- الانم همچین حجابشونو درست نکردن. درست کن روسریتو!! مرد قبلی تا اون موقع حواسش نبود یه دفه گفت:حجابتونو درست کنین.(4 بار گفت) من خندم گرفته بود مرد جدید- اینجا اومدین میخندین؟ من- اره . مشکل شما اینه که دوست دارین به دستو پاتون بیفتن و جلوتون گریه کنن تا راضی بشین!!! مرد- واسه طرز فکرت متاسفم . خیلی بچه گانه ست.. من - اره میدونم بچه ام سرمو میندازم پایین و تکون میدم (بازم تاسف ) مرد جدید- با شما انگار نباید درست صحبت کرد من- والا من جدا از شما ندیدم کسی با ما درست صحبت کنه مرد بازم دوباره سکوت زن- شما اگه حجابتونو درست کنین و دوستم- با شه اکه دوست دارین ما دفه دیگه چادر سرمنو میکنیم . اصلن میایم همین جا کار میکنیم ، انقدر دوست دارم ..! زن-نه من نمیگم چادر سرتون کنین حجابتون کامل باشه. من خودم بعضی وقتها بعضی دخترها رو میبینم که چادر سرشون میکنندو انقدر حجابشون خوبه که کیف میکنم. من- خیلی از اینام که حجاب دارن دیدم که خیلی کثافت کاری های دیگه هم میکنند به اسم با حجاب بودن زن- حجاب خودش باعث میشه که ادم خوب بشه تازه این پسرهای ارازل هم کاری به کارش ندارن من- نه من خودم باحجاب توی فامیلمون داریم ولی خودش برام تعریف کرد که تو خیابون بعضی از این پسر های عوضی انگولک میکنند زن بازم سکوت (بعد از چند دقیقه ) زن -شما اگه ظاهرتونو دست کنین ما هم بهتون کاری نداریم .ادم باید ظاهرش با باطنش یکی باشه... من- مال ما هم یکیه ولی ظاهرا شما از روی ظاهر ادما باطنشونو میسنجین زن- اره، پس شما هم ظاهرتونو درست کنین من- شما اشتباه میکنین از روی ظاهر ادما قضاوت میکنین زن - بازم سکوت مرد-شما مگه الکوتون حضرت فاطمه نیست؟ من زیر زیرکی میخندمو افسوس میخورم واسشون دوستم- هست ولی دیگه زمونه عوض شده . همگی جبهه میگیرن و میکن نخیر ینی چی اون همیشه.... دیگه صداشونو نمیشنوم. همچین جبهه میگیرن هر کی ندونه فکر میکنه فش خواهر مادر بهشون دادی ..! زن - زنگ بزنین خانواده ها تون بیان دنبالتون من- کسی خونمون نیست رفتن بیرون زن- خب میرین تو باز داشتگاه میمونین تا بیان خونه من- وااا دروغ که نمیگم!!!! گوشی رو بر میدارم زنگ میزنم خونه عموم من - علو زنمو سلام شناسنامتو بردار بیار بازداشتگاه و منکرات خیابون ... به دلیل بد حجابی گرفتنم.. گوشی رو میذارم و میشینم بعدش دوستم زنگ میزنه خونشون برید اتاق اون ور حیاط تا بیان دنبالتون من- تا حالا که اینجا بودیم حالا هم باشیم ذیگه مرد-اخه اون موقع یه مرد بود الان 3 تاست ... اومدم بگم شما که بدتون نمیاد . دیگه نگفتم میریم اون سمت حیاط . البته قدم زنون انگار نه انگار .. یه زن از اون ور حیاط- بدویین بیاین دیگه نزدیک در میشیم زن - بدویید تو ببینم ( با لحن بد) ما سلام میدیم یه دفه خوشرو میشه:بفرمایین.. درو میبنده . ما داخل بازداشتکاه نمیریو میریو تو اتاق زنه به نفر تو بازداشتگاه وایساده نگامون میکنه... از زن میپرسیم:چرا گرفتنش؟ میگه داداشش به خاطر اموال و کتک کاری اوردش اینجا.... بیچاره زن رو به ما- به خاطر بد حجابی گرفتنتون دوستم- اره بابا اومده بودیم خرید گرفتنمون زن- حیف شما دختر های خوب نیست که اوردنتون اینجا؟!!!! من- نمیدونم والا چی بگیم اینم بد بختیمونه میریم با زنه که بازداشت شده یه کم صحبت میکنیم دوباره میایم داخل اتاق .. در میزنند ما میریم سمت در زن قفل و با ز میکنه . یکی دیگه از اون زنا که گرفتنمون با یه دختر میان تو... به ما میگن چند سالتونه؟ من- 18 دختر- ا همسن منی بهت نمیاد زن- اه خسته شدیم از صبح ساعت 6 بیرونیمو کار.. من- مجبور نبودین بیاین تو این کار زن-چرا مجبور بودیم.. باور کنین اگه چیزی بهتون میگیم به خا طر خودتونه ما که دشمنی با شما نداریم. یه طرح 2 ماهه است که باید اینجوری بگذرونیم بعدشم میریو تو اداره من- اداره کجا ؟ زن- دادگستری پشت میز میشینیم ... راحت من- پس حتمن حقوقش خوبه اره؟ زن- اره خیلی خوبه من- همون پس... بازم سرمو میندازم پایین و تکون میدم بازم افسوس زن مسن تر صدامون میکنه میگه برید اومدن دنبالتون من- سلام زنمو ببخشید ها زنموم - خواهش میکنم . این چه حرفیه (بازم بابا دمش گرم) شناسنشمشونو میگیرن و مرد میگه باید فردا یه جلسه برن مشاوره باید برن ارشاد خیابون... بعد بیان شناسنامشونو بگیرن میریم بیذونو بعدم خونه میام سوار تاکسی شم یه شخصی هست حوصلم نمیاد بروم اون ور تر همونو سوار میشم.یکی از تاکسی های مخصوص شهرک کنار شخصی نگه میدا ره و بهم اشاره میکنه برم سوار شم منم میرم، داخل شهرک که میشه و مسافرهاشو پیاده میکنه بهم میگه خانم تا تاکسی های خود شهرک هست چرا میرین شخصی سوار میشین؟ من- اعصابم یه کم خرد بود. دیکه حواسم به چیزی نبود راننده- من به خاطر خودتون میگم(اینجا بی جنبه میشه با خنده میگه) حالا چرا اعصابتون خورد بود؟ جوابشو نمیدم راننده- منم اتفاقا سری قبلی با یکی دعوام شد یه سرویس خالی رفتم تا اعصابم اروم شه و ..... من- اقا ممنون پیاده میشم میرم به سمت خونه چقدرم دیر رسیدم . دقیقا 1 ساعت و نیم ما اونجا علاف شدیم .. خوشبختانه کسی خونه نیست بهم گیر بده که چرا دیر اومدی فقط اعصابم خرد شد و بس . اگه اونام بودن که دیگه هیچی... به هر حال اولین بارم بود پام اینجور جاها باز میشد ، امید وارم اخرین بارم باشه. چون حالم به هم میخوره از ادمای دو رو و کثیف دور و برم... اه به این مملکت...همه خر( غیر از بعضیا)متاسفم Farewell
|
|
+ نگاشته شده در
85/05/20ساعت 16:57 توسط جسیکا |
|
|
برای تو و خویش چشمانی ارزو می کنم که چراغ و نشانه ها را در ظلمت مان ببینند گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش ، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما رااز خاموشی خویش بیرون بکشد و بگذارد از ان چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم... |
|
+ نگاشته شده در
85/05/04ساعت 22:2 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|