![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
من به لحظه ی تو در هر ستاره رشک می برم ای ماه ، بی شک چراغهای دلم مرده است و در آسمان قلب من گویی خورشید طلایی اسیر و افسرده است... شرمنده که دیر اپ کردم . از این به بعدم نمیتونم زود به زود اپ کنم Farewell |
|
+ نگاشته شده در
85/07/28ساعت 13:18 توسط جسیکا |
|
|
|
+ نگاشته شده در
85/07/02ساعت 0:23 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|