![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
من اکنون احساس میکنم بر تل خاکستری از همه ی آتش ها وامیدها و خواستن ها تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را مینگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و در این نگریستن ها ی مه دردناک و همه تلخ این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تواینجا چه میکنی؟ امروز به خود گفتم: من احساس می کنم که نشسته ام زمان را می نگرم که میگذرد همین و همین
دکتر علی شریعتی |
|
+ نگاشته شده در
86/04/23ساعت 1:11 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|