![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
اتاق تاریکِ تاریکه چراغ رو که روشن میکنم شاپرکی دوراتاق می چرخد به دنبال نور امیدی نور لامپ رو که میبینه به شوق تمام به سمتش میره اگه لامپ و خاموش کنی همه امیدشو از دست میده شاپرک منم(ماایم) لامپم ارزوهامون با این تفاوت که لامپ ما خاموش نمیشه بلکه ترقققققققققققققققققق میشکنه لامپشم هم کم گیر میاد و هم خیلی گرونه ماایم و یه لامپ شکسته که حتی سوسویی هم نداره. میگن همیشه یه دری هست که نوری بیاد داخل... شما چی میگین؟ |
|
+ نگاشته شده در
87/06/12ساعت 20:3 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|