![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
افکار مغشوشم اجازه فکر کردن به چیز جدیدی رو نمید ن عجب جهنمیه اینجا افکار جدیدم میسوزن خودمم دارم میسوزم اما تو مثه همیشه سردی و یخ تو نمیتونی نزدیک من شی چون هیچی واسه از دست دادن نداری تو حتی در مقابل حرارت من بخار هم نمیشی... شاید منو یخ کنی از آتش یه دفه به یخ رسید بوووووووووووووووووم ترکیدن افکار من به خاطر وجود تو تو تو تو این" تو" ا که همیشه همه چیزو از بین میبره و همیشه آزارم میداده... ازم دور شو GO TO HELL |
|
+ نگاشته شده در
86/07/20ساعت 4:15 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|