![]() |
![]() |
|
| پرواز هم رویای آن پرنده نبود..... دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند |
|
اه درود بعد از عمری میخوام به روز کنم با یه مطلبی که واسه خودم خیلی وحشتناک بود و هست. الیته اگه کمی واضح نوشتم شرمنده:
تو وبلاگ خيلى از اقايون ديدم كه بيو گرافى خودشونو نوشتند سرگذشت تلخى كه قبل از به دنيا اومدن انتظارشونو ميكشيده مثلا نوشته بودند كه در دوران كودكى فلان چيزو ياد گرفتند و همين جور كه كم كم بزگ ميشدند چشم و گوششون بيشتر باز ميشده و بيشتر تو كثافت فرو ميرفتند و .......به سرم زد كه توى اين وبلاگ منم سرگذشت (تلخ) دوران كودكى خودم رو براتون بگم البته شايد خيلى صحيح نباشه اما رازيه كه سالها درسينه ام خفه اش كردم و هيچ كس بجز خودم از اين مسئله خبر نداره (البته ميبخشيد)به نحوى خواستم اينو انجا بگم تا كمى از بغضم كم بشه :بچه بودم حدود 7يا8 سالم بيشتر نبود زمانى بود كه ما در طبقه بالاى خونه پدر بزرگم زندگى ميكرديم و پدرومادر من كه هر دو شاغل بودند و بعضى از شبها من و برادرم كه 3 سال از من بزرگتره خونه تنها ميمونديم البته مادر بزرگم اينا طبقه بايين بودند و من و برادرم بعد از خوردن غذا ميومديم خونه خودمون و يه جورى خودمونو سرگرم ميكرديم .در اون زمان من 2 عموى مجرد داشتم اون كوچكتره كه اون زمان خيلى بچه بود چيزى حاليش نبود(اگرم بود من نفهميدم)به هر حال عموى بزرگتر اون زمان سى و خوردهاى سنش بود ولى هنوز ازدواج نكرده بود. دقيقا با جزييات يادم نمياد ولى يادمه كه يه شب از اون شبهايى كه منو برادرم تنها بوديم اومد بالا و منو به داخل يكى از اتاقهامون برد و به من گفت كه شلوارمو........(اره دیگه) نميدونم چرا من خر قبول كردم نميدونم چرا؟ بچه بودم با عقل كم به هر حال يه كم لا.... زد با من بدبخت چند دقيقه اى يك بارم از من ميپرسيد خوبه يا نه؟ من كه هيچ لذتی نميبردم وچندشم ميشد واز ترس هيچ جوابی هم بهش نميدادم(البته مواظب بود راه كج نره كه درد سر درست كنه يعنى منظورم اينه كه .....شو داخل نميكرد و از رو حالشو ميبرد اين بار گذشت و بار دوم نيز من(خر) باهاش رفتم.از كجا ميدونستم دوباره همون غلطو ميخواد بكنه بچه بودم و خام. گفتم كه دقيقا يادم نمياد.- شايد ازش ميترسيدم- اينبار نيز بگذشت ولي دفعه سومی وجود نداشت دفعه سوم به حرفش گوش نكردم و ردش كردم اون لجن هم هی موس موس ميكرد و چندين شب ديگه اومد و با مخالفت من رو به رو شد وقتی ديد نميام اونم ديگه بيخيال شد ولى هراز گاهى شوخى هاى زشت و بيمزه اى با من ميكرد كه من ازش فرار ميكردم و در ميرفتم .نميدونم چرا ولی هيچ وقت به مادرم نگفتم .راستيتش خجالت ميكشيدم , ميترسيدم, وحشت داشتم.با خودم ميگفتم شايد منو كتک بزنند وهزار فكر ديگه اى كه باعث شد من دهنم بسته بمونه تا الان.!!!!خيلى سخته كه يه مشكلی رو از ترس خيلى چيزا به هيچ كس نگى و لال بشى.وقتی الان به اون موقع فكر ميكنم ازخودم بدم مياد ' اه اه اه اه حالم به هم ميخورهاخه شما فكرشو بكنيد ادمى كه (ادم كه چه عرض كنم حيف گه كه به اين ادما نسبت بدى) به دختر برادر خودش رحم نكنه ,چقدر ميتونه كثيف باشه چقدر ميتونه لجن باشه.اى خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا الان كه دارم اينا رو ميگم سيل اشک از گونه هام مياد پايين .درسته كه مال خيلى وقت بيش اما هر بار كه يادم مياد واسم جديده ,هر بار حالم به هم ميخوره حالت بدی بهم دست ميده,عصبي ميشم و هيج كار ديگه اى نميتونم بكنم. تازه حالا شانس اوردم كاری نكرد كه اگه ميكرد الان خيلى بدبخت بودم.نميدونم من توى اون عالم بچگی چه گناهى كرده بودم كه اين اتفاقات برام ميافتاد .چرا من بايد توى اون سن اين چيزا رو ميفهميدم شايد به دليل همين زود فهميدن خيلى بلاهاى ديگه سر من ميومد كه ديگه الان راه برگشت نداشتم.اون وقت بايد چه كار ميكردم ؟چه ميكردم؟ چه ميكردم؟اااااااااااااااااااااااااااااااااااااه از اين زندگيه نكبت بار اه اه اه farewell |
|
+ نگاشته شده در
85/02/04ساعت 19:30 توسط جسیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کلمات را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد یکی است
و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر میکنم گلوله ای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن در آتشی که تو برپا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید........... فردریکو گارسیا لورکا |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی |
|
RSS
|